تبليغاتX
دنیای زیبای من

دنیای زیبای من

روز مادر مبارک


روز مادر,تاریخ روز مادر,ولادت حضرت فاطمه زهرا

خداوندا زیباترین لحظه ها را نصیب مادرم کن که زیباترین لحظه هایش را به خاطر من از دست داده است . مادرم دوستت دارم ، روزت مبارک

 تولد حضرت فاطمه (س)و روز مادر و روز زن رو به همه ی دوستای گلم تبریک میگم.

پی نوشت:اقایون هم می تونند با خرید هدیه به مناسبت این روز قشنگ تا یکسال خودشون رو بیمه ی اعصاب و بدنه کنند

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:30  توسط مریم  | 

مادر

شاعر براي فاطميه كم مي آورد
هر بيت يك مصيبت اعظم مي آورد
قافيه هاش شال عزا بسته بر كمر
در هر رديف دسته ي ماتم مي آورد
از كوچه هاي سينه زني رد كه مي شوم
يك خاطره ز كوچه به يادم مي آورد
باز اين چه شورش است كه در كوچه هاي شهر
حال و هواي ماه محرم مي آورد؟
ديگر نياز نيست به سبك و به مرثيه
"مادر" فقط همين كلمه غم مي آورد
اصلا تو تاكنون غم مادر چشيده اي؟!
ديدي غمش چه بر سر آدم مي آورد؟!
مادر، پسر، غلاف، پدر، تازيانه، در ...
اين واژه ها خدا چه به روزم مي آورد!
نامردي است بازي اين دهر حقه باز
هجده بهار برده، قدي خم مي آورد
ديگر توان شعر نوشتن نمانده است
شاعر براي فاطميه كم مي آورد!
***
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 7:52  توسط مریم  | 

طلب هم فکری


سلام 

بچه ها دیروز یه آشنایی بهم زنگ زد گفت قراره پارچه ی روی مرقد شاه عبدالعظیم حسنی و امامزاده حمزه و امامزاده طاهر(حرم شاه عبدالظیم در ری)  رو عوض کنند و ایشون هم جزو گروهی هستش که مسولیت این کار رو بر عهده گرفتند.از من خواست که تو وبلاگم مطرح کنم تا برای بهتر انجام شدن این کار نظرات دوستان رو بگیرم.حالا اگه کسی پیشنهادی برای طرح یا نوع پارچه و... داره مطرح کنه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 21:20  توسط مریم  | 

بازم از همه جا

  1)رضوان داره میره مشهد.بچم از سال 83 نرفته زیارت آقاناراحت

آبان ماه هم که من رفتم دانشگاه داشت نتونست بیاد .اصلاً بی امیرم سختشه بیاد.انقد ذوق کردم میخوان برن انگار که خودم دارم میرم.لبخند

2)علی امتحاناش(میان ترم)شروع شده و بالطبع غر غرای من نیزمشغول تلفنو در پی اون حرص خوردنمون از دست همهیپنوتیزمکلافهگریه

3)چند شبه افتادم به فکر سور و سات عروسی و خرید جهیزیه،متفکربا اینکه چند ماه مونده ولی چند ساعتی از شبانه روز ذهنم درگیره.دعا کنین که همه چی به خوبی بگذرهpraying.کلی تو فکرم حنابندون و عروسی و پاتختی و دوماد مهمونی میگیرم و جهیزیه میخرم فردا باز همه چی رو تغییر میدم.I don't know - New!

4)همسایمون که دختر اونم عقده میگه جهیزیه خریدی میگم نه چقدرم که گرونی شده میگه ای بابا کاری نداره یروز برو تو بازار از یه مغازه کل خریدتو میکنی با یک ،یکو پونصد درست میشهتعجبهیپنوتیزم

5)خواهر شوهر رفته برام خرید اومده میگه تخم مرغ و نون لواش هم قیمت شدن.من:تعجباول ناراحت شدم که نون دوباره رفت بالا.بعد گفتم نکنه تخم مرغ ارزون شده؟!میگم چطورسوالمیگه خب هر دوشون صد تومنه.میگم تخم مرغ که دویسته .نگو اشتباه حساب کرده بقیه پولشوخندهوالا ازینکه چیزی گرون نشه راضییم چه رسد به اینکه ارزون بشهاز خود راضی

پی نوشت:من رسماً به بلاگفا اعتیاد پیدا کردم.امشب واسه شام مهمون دارم فقط خونه رو مرتب کردم و مرغم رو پختم.میخوام کباب کوبیده مرغ درست کنم.چون شیرینی عیدمون تموم شده و اونا میان عید دیدنی می خوام کیک درست کنم و سالاد رو آماده کنم و ...

اونوقت اومدم نشستم اینجا...

بای دیرم شد


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 21:13  توسط مریم  | 

سلام

سال نو مبارک.امیدوارم که تعطیلات خوش گذشته باشه.

من که تعطیلاتم حسابی پر بار بود.

لحظه ی تحویل سال هم امسال امیرم پیشمون بود که کلی خوش گذشت.

سفر به اصفهان که فوق العاده بود.همه جارو گشتیم و از همه بیشتر بازار ش خوش گذشت که واسه جهیزیه ی رضوانم کمی خرید کردیم.بچه ها اگه رفتید اصفهان"هتل عباسی فراموش نشه که بسیار زیبا و باصفا و خاطره انگیزه."

.بعد اونم مهمونی رفتن و مهمونی دادن که تا دیروز هم ادامه داشت.

سیزده رو هم که از هر سال شلوغتر بودیم و بالطبع بیشتر خوش گذشت.فقط اخرش رضوانو امیر رفتند که با دیدن اشکای رضوان کلی ناراحت شدم.ولی خب چه میشه کرد.

چند تا عکس هم تو ادامه مطلب گذاشتم.




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 20:58  توسط مریم  | 

نوروز پیشاپیش مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1390ساعت 23:18  توسط مریم  | 

سلام خیلی وقته آپ نکردم و صدای بعضی دوستان در اومده.باور بفرمایید از تنبلی نبوده الان میگم براتون این چند وقته واسه چی آپ نکردم:

یازدهم بهمن با علی رفتیم تهران چون خواهرم جشن داشت و هم عیدی خواهر شوهرام رو بردم و هم نوه ی خواهر شوهر رو که تازه بدنیا اومده بود رو دیدم.سه روز کلاًاونجا بودم با این همه کار!

به فرزانه جون گفته بودمک که جریان آخرین سوتیمو بنویسم تو این پست که میزارم تو ادامه مطلب.چشمک

برگشتنی رضوانم که دو هفته تعطیلی بین ترم داشت باهامون برگشت.لبخند

دو هفته ای که رضوان اینجا بود همش به مهمونی دادن و مهمونی رفتن و خرید گذشت.البته جای امیرم خیلی خالی بود خییییلییی.قلب

رضوان این ترم کلاساش یه جوریه که سه روز تو هفته تعطیله و من خیلی خوشحالم ازین بابت .تعجب

این آخرین ترمیه که تو عقد میخونه و ایشالله از ترم بعد رو تو خونه ی خودشون هستند.

بعد اونم که پدرم باید از قلبش آنژیو گرافی میکرد که چند روزم درگیر اون بودیم و چون قبلاًعمل باز کرده بود متاسفانه آنژیو موفقیت آمیز نبود و فردا قراره بره تهران واسه سیتی آنژیو(دعا کنین رگاش گرفته نباشه وگرنه دوباره باید عمل باز کنه)

این چند روز اخیرم همش میرفتم خرید واسه علی آقا که منو دیوونه میکنه واسه خرید ولی خدارو شکر امسال کمتر اذیت شدم.لباساش خیلی خوشگله و بهش میاد .فروشندهه دوتا بلوز واسش گذاشته بود تو نایلون و فردا مجبور شدم یکیشو ببرم پس بدم که کلی هم تشکر کرد اما منم کلی ذوق علی رو کردم وقتی دید دو تا بلوزی رو که اونجا پرو کرده واسش گذاشته گفت مامان دو تاشو گذاشته خیلی دلم میخواست دوباره هردو رو پرو کنم .ولی شاید راضی نباشه و اینکارو نکرد.

امروزم شروع کردم خونه تکونی البته خیلی طول میکشه یروزه نمیشه و منم کم کم تمیز میکنم که زیاد خسته نشم.وقتی ذوق میکنیم آپارتمان نشین نیستیم موقع خونه تکونی هم باید بیشتر زحمت بکشیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 0:31  توسط مریم  | 

خنده بازار در مطب پزشک

امروزجواب آزمایش علی رو بردم مطب دکتر و اندر اتفاقات مطب:

خیلی شلوغ بود و یه عده ای دقیقاً وسط سالن (کوچیکم بود)جلو میز منشی ایستادند!حالا خانوم منشیه  میگه لطفاً برید اونورتر تا نوبتتون بشه ولی کو گوش شنواعصبانی

یه خانوم تقریباً50 ساله جواب اسکن سرشو آورده و میگه اونجا بهم گفتند سالمه تا ببینم دکتر چی میگه.

یه آقای حدود 60 ساله شروع به سخنرانی میکنه و میگه :خدارو شکر که سالم بوده.هر کدومتون که مشکل داشتید برید در خونه ی حضرت مسلم.من سه تا عمل داشتم وقتی فهمیدم دامن حضرت مسلم رو گرفتم و موقعی که رفتم تهران دکتره بهم گفت غلط کرده (اینو خیلی محکم گفت)گفته سه تا عمل داری شما سلامت کاملیو حدود بیست دقیقه ادامه داد و مطالب رو چند بار تکرار کردتعجب

علی هم که میگرده واسه سوژه :مامان چه روضه ای میخونه نگاه کن سه نفر  گریه شون گرفت.(راست میگفت)

یه کمی ساکت شدند که یهو موبایل خانومه زنگ خورد باور کنید تا حالا صدای زنگی به این بلندی نشنیده بودم و نمیدونم چی میخوند.اصلاً آهنگه به سنش نمی خورد.خنده

علی اینقد خندید که اشک از چشماش میومد..منم همش به علی میگفتم نخند زشته.یه خانوم جوونم کنار من نشسته بود و خیلی از علی خوشش اومده بودقلب میگفت ماشالله چه پسر خوش خنده ای و اونم از خنده ی علی خندش گرفته بود.

خانومه که اسکنشو آورده بود میخ شده بود جلو در اتاق دکتر و هر چی منشی میگفت بشینید فایده نداشت و بالاخره منشیه اونو که شماره نه بود با من که شش بودم و اون خانوم جونرو با هم فرستاد داخل!تعجببهتر نبود دکتر میومد بیرون همه رو با هم میدید؟

علی نگاه خانوم جوونه کرد در گوش من:مامان این خانومه ایرانیه؟

من:آره چطور مگه

علی:آخه شکل ایتالیایهاستتعجب

خانومه قبل از من رفت نشست پیش دکتر و به من گفت تو خونه خدا دعات میکنم!

من:کلافه

گفت آقای دکتر تا میتونی واسم دارو زیاد بنویس آخه دفترچم ازین یه ساله هاست دوروز دیگه تموم میشه .

دکتره گفت که باید حتماً دفترچه بگیری شما که سنت بالاست دیگه.خانومه گفت :خیلی گرون شده آخه این آقامونم بیچاره پول نداره واسه سه تا خانوم دفترچه بگیره

ما همه:تعجب

دکتر:یعنی سه تا زن دارهگریه

خانومه:بله اون دوتام مثل من مریضند.و رو به ماگفت برید به شوهراتون دعا کنید.

من :که برن سه تا زن بگیرن؟

دکتر:خانوم راه حل اینه که شوهرت شما سه تا رو ول کنه بره یه زن سالم بگیرهخنده

رومو میکنم اینور میبینم علی و خانوم جوونه اینجوریندقهقهه

پی نوشت 1.من خودمم ازون آدمایی هستم که واقعاً از ائمه حاجت میگیرم ولی اعتماد به نفس  و زمان و مکان سخنرانی و عکس العمل حضارخنده دار بود.

پی نوشت 2:حوری جون کامنتدونیت رو که بستی و رمزی که داشتم هم نمیخوره به پستای جدید تا بتونم بخونمت



+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 23:46  توسط مریم  | 

بازم از همه جا

1.یکماه بود علی گیر داده بود ازین کلاههایی که منگوله دارند و رو گوشی میخوام .منم فکر میکردم کلاه اینجوری خیلی بچه گانست .خلاصه یروز دیدم خیلی هم بد نیست و تازه خیلیم گرمه.بهش گفتم عصر بریم بخریم.

ساعت 5 رفتیم چند تا کتاب خریدیم .ماشینو همون جا جلو کتابفروشی پارک کردم و واسه خرید کلاه و جین واسه علی ،کلی باید پیاده میرفتیم و منم چون از مهمونی میومدم کفش پاشنه بلند پام بود و سخت بود برام.تصمیم گرفتم ماشینو ببرم یه جای نزدیکتر پارک کنم.کههر چی گشتم جای پارک پیدا نشد.هر چی به علی گفتم که امروز از خیر کلاه و جین بگذر ،قبول نکرد.یه جایی که احتمال جریمه میدادم پارک کردمو رفتیم.مغازه ای که کلاه داشت باز نشده بود و جین خریدیمو و برگشتیم دیدیم ماشین نیست!گفتم شاید بالاتر بوده ولی علی گفت نه روبروی این مغازه بود از صاحب مغازه که بیرون ایستاده بود پرسیدم گفت با جرثقیل بردنش!هیپنوتیزم

حالا فکر کنید چه حال شدم به علی گفتم وقتی میگم بزار واسه بعد گوش نمیکنی اینم نتیجش .طفلی رنگش پریده بود.زنگ زدم به همسری که اینجوری شده.فکر میکنید عکس العملش چی بود؟

همسری:اشکال نداره

من:چکار کنیم؟

همسری:با تاکسی برید خونه

من:آروم شدم .

داریم برمیگردیم میبینم مغازه ی کلاه فروشی باز شده میگم بریم بخریم.کلاه میخریم و میایم خونه.دوباره زنگ میزنم به همسری:نکنه ماشینودزدیده  باشن؟

همسری:دارم میرم دنبال کاراش

حالا علی تو اونموقع اومده کلاه رو پوشیده و دوربین آورده میگه مامان ازم یه چند تا عکس بگیر!

دلم براش سوخت ازش عکس گرفتم.

وقتی همسری اومد خونه

من:خجالت

همسری:فدای سرت پیش میاد دیگه

علی :مامان به بابا نگو من گیر دادم .و منم نگفتم

فرداش داداشم ماشینو از پارکینگ درآورد ولی اونجا بیست تومان خودشو جریمه کردند

شبش با زنداداشم صحبت میکردیم میگفت خوبه آقا رضا بهت هیچی نمیگه.گفتم آره همیشه قدرشو دونستم ولی ایندفعه بهم ثابت شد که داشتن یک همسر مهربان و صبور باعث میشه که آرامشو با تمام وجود حس کنی.

دوبارم قبلاًتصادف کرده بودم رفتارای اینجوری داشته.اونروز کلی واسه پدر و مادرش فاتحه فرستادم .

تو یه پست خصوصیات اخلاقیشو میزارم.فکر کنم لازم باشه ثبتشون کنم تا برای همیشه ماندگار باشه و قدرشو بیشتر بدونیم هم من وهم بچه ها

2.فصل مدارس واسه کامپیوتر پسورد میزارم که علی بیشتر به درساش برسه.

و داستانی داره واسه خودش این قضیه.اولاً که من پسورد رو مناسبتی میزارم.مثلاً اگه بعداظهر بدمینتون بازی کردم میزارم بدمینتون...

حالا جالبه علی واسه بدست آوردن پسورد چه کارایی میکنه.اسم کسانی که اونروز اومدن خونمون یا برنامه های تلویزیون و هر چی که به ذهنش میرسه رو امتحان میکنه وقتی نشد التماس میکنه در حدی که منو از رو میبره.ترجیحاً وقتی دارم با کسی صحبت می کنم یا با تلفن صحبت میکنم یا مهمون داریم گیر میده منم مجبورم رمزو بهش بدم.کلافهبعضی وقتام دستمو میگیره می بره تو اتاق میبینم کامپیوترو روشن کرده آماده ی زدن پسورده!لبخندیه شب که دوباره گیر داده بود خودمو انداختم زمینو گفتم اگه ببریم پیش کامپیوتر رمزو بهت میدم،رفت یه چادر آورد منو کشید روش و کشید تا بردم نزدیک کامپیوتر و بعد انگشتامو گذاشت رو صفحه کلید!خنده

دیشبم گفت مامان تورو خدا بیا پسوردو بزن منم گفتم نمیام گفت برم بشکنم رمزو گفتم برو.ده دقیقه بعد رضوان رفت تو اتاق گفت مامان داره تراوین بازی میکنه!گفتم لابد رمزو دیده .چون یه بار موبایلشو گذاشته بود فیلم بگیره از وقتی پسو میزنم!گفت نه بخدا.دوباره پس دادم به سیستم و دوباره رمزو شکست!تعجب

3.رضوانو امیر چند روز اومدند و حسابی خوش گذشت .البته امیر بچم دو روز بیشتر مرخصی نداشت و نتونست زیاد بمونه ولی رضوان امروز رفت و کلی جاش خالیه.ولی خب واسه امتحاناش شارژ شد.قلب

4. خواهرم خونه خریدند و من خیلی ذوقیدم امشب و خدا رو شکر کردمdancingpraying

پی نوشت:دارم تایپ میکنم به علی میگم میری واسه مامان آب بیاری یه نه محکم میگه بعد میخنده و در حینی که داره میره آب بیاره میگه:انقد حال میکنم اینجوری نه میگم.خیلیا بلد نیستند نه بگن سیگاری میشنقهقهه

پی نوشت 2:ببخشید طولانی شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:15  توسط مریم  | 

از همه جا

 .پنج روز روضه داشتم .خیلی دوست دارم روزای نذریمو .اینکه جلو مهمونای امام حسین خم شم و کفشاشونو جفت کنم...خدا از همه قبول کنه.دست زنداداشای گلم و خواهرم درد نکنه کلی کمکم دادند.

2.بابام از شب یلدا کسالت داشت و دو روز بیمارستان بستری شد .آخه دیابت داره و قند خونش رفته بود رو 700!خدا رو شکر روبراه شده.وای که هممون دیوونه شده بودیم.ایشالا که همه ی پدرا سالم باشن.

 

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم

که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...

3.علی اینروزا امتحان داره و منم درگیر امتحانای علی،داستانی داریم فصل امتحانا

من:قلبلبخندتشویقمشغول تلفنتعجبمتفکرکلافه

علی:قلبلبخندnot listening - New!I don't know - New!خجالت

4.رضوانو امیر پنج شنبه میان.و من مثل همیشه ذوق زده

هر وقت بیان میفتیم به دوره مهمونی و وقتی دارن میرن انگار اصلاً ندیدمشون.واسه همین به خواهر برادرام گفتم هر دفعه اومدن خونه یکیتون بیان که بیشتر پیش خودم باشن.دیشب کلی سفارش به داداشام دادم.

داداشی یه دست دل و جیگر و یه کیلو فیله  یه کله پاچه بگیر برام.زنداداشم میگه کاش من دوماد تو بودمقهقهه



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 7:42  توسط مریم  |