تبليغاتX
دنیای زیبای من

دنیای زیبای من

بازم از همه جا

1.یکماه بود علی گیر داده بود ازین کلاههایی که منگوله دارند و رو گوشی میخوام .منم فکر میکردم کلاه اینجوری خیلی بچه گانست .خلاصه یروز دیدم خیلی هم بد نیست و تازه خیلیم گرمه.بهش گفتم عصر بریم بخریم.

ساعت 5 رفتیم چند تا کتاب خریدیم .ماشینو همون جا جلو کتابفروشی پارک کردم و واسه خرید کلاه و جین واسه علی ،کلی باید پیاده میرفتیم و منم چون از مهمونی میومدم کفش پاشنه بلند پام بود و سخت بود برام.تصمیم گرفتم ماشینو ببرم یه جای نزدیکتر پارک کنم.کههر چی گشتم جای پارک پیدا نشد.هر چی به علی گفتم که امروز از خیر کلاه و جین بگذر ،قبول نکرد.یه جایی که احتمال جریمه میدادم پارک کردمو رفتیم.مغازه ای که کلاه داشت باز نشده بود و جین خریدیمو و برگشتیم دیدیم ماشین نیست!گفتم شاید بالاتر بوده ولی علی گفت نه روبروی این مغازه بود از صاحب مغازه که بیرون ایستاده بود پرسیدم گفت با جرثقیل بردنش!هیپنوتیزم

حالا فکر کنید چه حال شدم به علی گفتم وقتی میگم بزار واسه بعد گوش نمیکنی اینم نتیجش .طفلی رنگش پریده بود.زنگ زدم به همسری که اینجوری شده.فکر میکنید عکس العملش چی بود؟

همسری:اشکال نداره

من:چکار کنیم؟

همسری:با تاکسی برید خونه

من:آروم شدم .

داریم برمیگردیم میبینم مغازه ی کلاه فروشی باز شده میگم بریم بخریم.کلاه میخریم و میایم خونه.دوباره زنگ میزنم به همسری:نکنه ماشینودزدیده  باشن؟

همسری:دارم میرم دنبال کاراش

حالا علی تو اونموقع اومده کلاه رو پوشیده و دوربین آورده میگه مامان ازم یه چند تا عکس بگیر!

دلم براش سوخت ازش عکس گرفتم.

وقتی همسری اومد خونه

من:خجالت

همسری:فدای سرت پیش میاد دیگه

علی :مامان به بابا نگو من گیر دادم .و منم نگفتم

فرداش داداشم ماشینو از پارکینگ درآورد ولی اونجا بیست تومان خودشو جریمه کردند

شبش با زنداداشم صحبت میکردیم میگفت خوبه آقا رضا بهت هیچی نمیگه.گفتم آره همیشه قدرشو دونستم ولی ایندفعه بهم ثابت شد که داشتن یک همسر مهربان و صبور باعث میشه که آرامشو با تمام وجود حس کنی.

دوبارم قبلاًتصادف کرده بودم رفتارای اینجوری داشته.اونروز کلی واسه پدر و مادرش فاتحه فرستادم .

تو یه پست خصوصیات اخلاقیشو میزارم.فکر کنم لازم باشه ثبتشون کنم تا برای همیشه ماندگار باشه و قدرشو بیشتر بدونیم هم من وهم بچه ها

2.فصل مدارس واسه کامپیوتر پسورد میزارم که علی بیشتر به درساش برسه.

و داستانی داره واسه خودش این قضیه.اولاً که من پسورد رو مناسبتی میزارم.مثلاً اگه بعداظهر بدمینتون بازی کردم میزارم بدمینتون...

حالا جالبه علی واسه بدست آوردن پسورد چه کارایی میکنه.اسم کسانی که اونروز اومدن خونمون یا برنامه های تلویزیون و هر چی که به ذهنش میرسه رو امتحان میکنه وقتی نشد التماس میکنه در حدی که منو از رو میبره.ترجیحاً وقتی دارم با کسی صحبت می کنم یا با تلفن صحبت میکنم یا مهمون داریم گیر میده منم مجبورم رمزو بهش بدم.کلافهبعضی وقتام دستمو میگیره می بره تو اتاق میبینم کامپیوترو روشن کرده آماده ی زدن پسورده!لبخندیه شب که دوباره گیر داده بود خودمو انداختم زمینو گفتم اگه ببریم پیش کامپیوتر رمزو بهت میدم،رفت یه چادر آورد منو کشید روش و کشید تا بردم نزدیک کامپیوتر و بعد انگشتامو گذاشت رو صفحه کلید!خنده

دیشبم گفت مامان تورو خدا بیا پسوردو بزن منم گفتم نمیام گفت برم بشکنم رمزو گفتم برو.ده دقیقه بعد رضوان رفت تو اتاق گفت مامان داره تراوین بازی میکنه!گفتم لابد رمزو دیده .چون یه بار موبایلشو گذاشته بود فیلم بگیره از وقتی پسو میزنم!گفت نه بخدا.دوباره پس دادم به سیستم و دوباره رمزو شکست!تعجب

3.رضوانو امیر چند روز اومدند و حسابی خوش گذشت .البته امیر بچم دو روز بیشتر مرخصی نداشت و نتونست زیاد بمونه ولی رضوان امروز رفت و کلی جاش خالیه.ولی خب واسه امتحاناش شارژ شد.قلب

4. خواهرم خونه خریدند و من خیلی ذوقیدم امشب و خدا رو شکر کردمdancingpraying

پی نوشت:دارم تایپ میکنم به علی میگم میری واسه مامان آب بیاری یه نه محکم میگه بعد میخنده و در حینی که داره میره آب بیاره میگه:انقد حال میکنم اینجوری نه میگم.خیلیا بلد نیستند نه بگن سیگاری میشنقهقهه

پی نوشت 2:ببخشید طولانی شد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 23:15  توسط مریم  | 

از همه جا

 .پنج روز روضه داشتم .خیلی دوست دارم روزای نذریمو .اینکه جلو مهمونای امام حسین خم شم و کفشاشونو جفت کنم...خدا از همه قبول کنه.دست زنداداشای گلم و خواهرم درد نکنه کلی کمکم دادند.

2.بابام از شب یلدا کسالت داشت و دو روز بیمارستان بستری شد .آخه دیابت داره و قند خونش رفته بود رو 700!خدا رو شکر روبراه شده.وای که هممون دیوونه شده بودیم.ایشالا که همه ی پدرا سالم باشن.

 

هميشه مادر را به مداد تشبيه ميکردم

که با هر بار تراشيده شدن، کوچک و کوچک تر ميشود…

ولي پدر ...
... ... ... ...
يک خودکار شکيل و زيباست که در ظاهر ابهتش را هميشه حفظ ميکند
خم به ابرو نمياورد و خيلي سخت تر از اين حرفهاست
فقط هيچ کس نميبيند و نميداند که چقدر ديگر ميتواند بنويسد …
بياييد قدردان باشيم ...

3.علی اینروزا امتحان داره و منم درگیر امتحانای علی،داستانی داریم فصل امتحانا

من:قلبلبخندتشویقمشغول تلفنتعجبمتفکرکلافه

علی:قلبلبخندnot listening - New!I don't know - New!خجالت

4.رضوانو امیر پنج شنبه میان.و من مثل همیشه ذوق زده

هر وقت بیان میفتیم به دوره مهمونی و وقتی دارن میرن انگار اصلاً ندیدمشون.واسه همین به خواهر برادرام گفتم هر دفعه اومدن خونه یکیتون بیان که بیشتر پیش خودم باشن.دیشب کلی سفارش به داداشام دادم.

داداشی یه دست دل و جیگر و یه کیلو فیله  یه کله پاچه بگیر برام.زنداداشم میگه کاش من دوماد تو بودمقهقهه



+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 7:42  توسط مریم  | 

احساسات من!

ماشالله علی امسال یهو قد کشید .و همین باعث شد که کلی سرما  رو تحمل کنه .
کاپشن پارسال براش کوچیک شده بود و هر چی میگشتیم چیز مناسبی واسش پیدا نمیکردیم.
یا تنه اندازش بود و استینش کوتاه بود،یا اینکه آستینش اندازه بود و تنش بزرگ بود.
خلاصه بچم هر روز با سویشرت میرفت مدرسه.جالب اینکه بلوز گرم هم گیرش نمیومد.و با یه بلوز پاییزی مونده بود.
داشتم دیوونه میشدم ،راضی بودم یه جنس آشغال براش بگیرم چند روز بپوشه تا سر حوصله بگردم و یه چیز خوب واسش گیر بیارم.اما خودش قبول نمیکرد .بالاخره یه کاپشن چرم واسش پیدا شد و خریدیم!
خیلی هم خوشش اومد.
همونجا تو مغازه تنش کرد و منم کلی ذوق میکردم که گرم شده.از اونروز هر وقت میدیدمش کاپشن تنشه همش خدا رو شکر میکردمو انگار دنیا رو بهم میدادند.
امروز صدا میکنه مامان بیا
من:چیه
مامان امروز اومدم کاپشنمو تنم کنم دیدم اینجوری شده (حالا داره کاپشنرو زیر و رو میکنه)
من:تعجبنکنه پاره شده؟
علی:آره
من:
کلافهآخه چجوری پارش کردی
علی:من پاره نکردم خودش پاره شد
از خود راضی
من:مثل شلوار پارسالت که نشتی رو مبل یهو زانوش در اومد...و خلاصه اینقد غر زدم که خودمم دیوونه شدم.
همسری:بابا ولش کن دیگه نه به اون چند روزت که صد کیلو چاق شدی انقد ذوقشو کردی نه به حالا که اینقد دعواش میکنی.درست میشه نشدم فدای سرش(البته علی نشنید)
من:
ابرو
حالا امروز اینو (متن پایینو)خوندم کلی خندیدم و یاد کار خودم افتادم
خنده

شب جلو تلویزیون خوابم برده بود مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلی هم قربون صدقم رفت بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد جواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟ {-15-}



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 0:38  توسط مریم  | 

ایام تسلیت


 دل را اگر از حسین بگیرم چه کنم                                بی عشق حسین اگر بمیرم چه کنم

فردا که کسی را به کسی کاری نیست                          دامان حسین اگر نگیرم چه کنم


پی نوشت:میخواستم عکس بزارم واسه متن بالا نشد

پی نوشت2:اصولاً من آدمی نیستم که اهل شکم باشم امادلم ضعف میره واسه غذاهای نذری محرم،اصلاً خونه ای که نذری داره یه صفا و حال و هوای خاصی داره.منم تو ماه صفر حلیم نذر دارم.ایشالا خدا از همگی قبول کنه ،هم عزاداریهاو هم نذری هارو.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 16:46  توسط مریم  | 

سفرنامه

 چهار شنبه

ساعت 4 بعداظهر بلیط داشتم. چند روزی که نبودم علی میموند خونه ی مامانم ولی باباش خونه بود و واسه دو وعده براش غذا درست کردم .شام همون شب هم شوهر خواهرم دوستشو که از کانادا اومده بود آورده بود شهر ما و شام قرار بود برن باغ ما.خلاصه که اون روز کلی بدو بدو کردم .البته شام رو همون جا درست میکردند ولی باید میوه و تخمه و شیرینی و زیتون و سالاد و...آماده میزاشتم و هر کدوم رو بنویسم بزارم رو اپن که یادشون نره بردارند!

همسری ما رو (من و دوستمو)رسوند راه آهن و با بیست دقیقه تاخیر حرکت کردیم.و من که داشتم از خستگی میمردم کلی استراحت کردم و خوابیدم.

پنج شنبه

رسیدیم مشهد و بعد از یه استراحت کوتاه و ناهار و حمام  رفتیم حرم.خیلی دلتنگش بودم و کلی از خدا تشکر کردم واسه اونجا بودنم.زیارتنامه ی مخصوص رو خوندم و نماز زیارت و ... و کلی هم با امام رضا درد و دل کردم.

جمعه

23 ذیقعده و روز زیارت مخصوص امام رضا بود.از صبح تو حرم بودیم بعد نماز حاج سعید ح دادیان دعای ندبه رو خوند و بعد هم مراسم بخاطر اونروز که بروایتی شهادت امام رضا هم هست.بعداظهر هم زیارت امین الله رو خوندن و من هم کلی تو حرم گشت زدم.شیخ بهایی،شیخ حر عاملی ،آقای مجتهدی ،آقای نخودکی و ...رو هم سر زدم و یاسین و فاتحه خوندم و از سقا خونه هم آب خوردم.(بچه که بودم هر سال تابستون میرفتیم مشهد و من فقط به عشق سقا خونه و نقاره خونه میرفتم حرم.و کلی هم بدم میومد که مامانم بزور منو بغل میکرد و تو اون شلوغی میگفت برو بوس کن ضریحو!شاید بخاطر همینه که الان فقط از روبروی ضریح وایمیستم و به آقا سلام میکنم و زیارتنامه میخونم.)

شنبه

صبح رفتیم بازار رضا که با اینکه حال و هوای قشنگی داره ولی بجز سوغات مخصوص مشهد چیز خاصی برای خرید نداره یعنی داره ولی خوب نیستند.عاشق یه سجاده ی سرخابی رنگ مخمل شدم که آقاهه گفت نداریم ازش و نمیتونم اونو پایین بیارم،کلی غصه خوردم البته سجاده مخمل زیاد بود ولی جنس مخمل این فرق داشت .واسه رضوان میخواستمش.البته از یزد واسش ترمه گرفتم اما اینم خییییلی خوشگل بود.

ظهر نماز رو به جماعت خوندیم و بعد از ناهار و استراحت به دوستم گفتم بریم الماس  که رانندهه گفت شش تومن میخوام ببرمتون اونجا که دوستمم گفت من نمیام حتماً راهش طولانیه !از یه خانومه مرکز خرید پرسیم که گفت برید یا راهنمایی یا سجاد.تاکسی گرفتیمو قرار شد بریم سجاد.رانندهه گفت که خانوم سجاد قیمتا رو خیلی بالا میگن راهنمایی پیادتون میکنم و اگه خواستید برید سجاد از اونجام نزدیکه.با اینکه ساعت 5 بود اکثر مغازه ها بسته بودن و من یه بلوز واسه امیر و یه مانتو بافت واسه رضوان که هر دوشونم ترک بودند خریدم و یه سرویس مروارید هم واسه رضوان گرفتم که روز دانشجو بهش بدم.واسه همسری هم یه پلیور و یه بلوز و واسه علی هم به سفارش خودش یه ماشین(از اینایی که از دیوار و سقفم بالا میرن)واسه خودمم فقط از بازار رضا یه ذکر شمار و یه مهر !! ازینایی که رکعت شمار دارند آخه خیلی تو نمازم شک میکنم.اونروز از جماعتم افتادیم که کلی غصه خوردم

دو روز بعد هم همش تو حرم بودیم .تا دوشنبه ساعت 8 شب که رفتیم راه آهن و برگشتیم خونه.

زیارت ایندفعه خیلی چسبید .با اینکه جای بقیه خالی بود ولی چون مسوءلیت نداشتم خیلیییییییییییی چسبید واسه همه دعا کردم .خیلی دوست داشتم سمیه جون رو از نزدیک ببینم ولی فکر کردم شاید واسش زحمت بشه بیاد تو حرم.تو ادامه مطلبم چند تا عکس گذاشتم از حرم که با موبایل گرفتم.

ببخشید طولانی شد

پی نوشت:رضوان و امیر دارند میان و من الان رو ابرام آخه خیلی دلتنگشون بودم.

بعداً نوشت:سمیه جونم مرسی که اینقدر وقت گذاشتی واسه خوندن وبلاگ و  خیلی مرسی که همه جا کامنت گذاشتی.خانومی آقا امیر پسر خواهر شوهرمه ولی چون منو خیلی دوست داشت بهم میگفت خاله نه زندایی!

الانم میگه خاله نه مادر زن!(فکر کنین یه دومادی به مادر زنش بگه مادر زن!همش انرژی منفی میره براش!)

می بوسمت سمیه جونم





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 22:32  توسط مریم  | 

مشهد

سلام به دوستای گلم

خیلی یهویی من تصمیم گرفتم برم مشهد،اونم مجردی و با یکی از دوستام با اینکه همه جا دوست دارم با خانواده باشم ولی زیارت انفرادی برام خیلی لذت بخشه.

بامید خدا چهارشنبه راهی هستیم و اگه خدا بخواد روز جمعه که زیارت مخصوص امام رضاست اونجاییم.

خیلی وقت بود دلم پر میزد واسه زیارت امام رضا که آقا هم لطف کرد و طلبید.ازطرف همتون نایب الزیاره ام .


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 7:38  توسط مریم  | 

اندر احوالات روزهای غیبت

سلام به همه

و کلی تشکر و ماچ و بوسه بابت احوالپرسی هاتون،نگرانی هاتون و لطفتون.خب بهتره احوالات این مدت رو شماره ای بنویسم.

1)ماه رمضان که همش به مهمونی رفتن و افطاری دادن گذشت و مام یه افطاری 130 نفره داشتیم و کلی خسته شدیم تا انجام شد.البته اینقدر دوست دارم اون لحظه ی اذان رو در حالی که اینهمه جمعیت دور سفره ی افطارمون نشستند که تموم خستگی هام یادم میره ایشالله که خدا قبول کنه.این مراسم رو به یادبود پدر شوهر و مادر شوهرم میگیریم.

2)سه روز اعتکاف بودم که برای اولین بار تجربه کردم.عالی بود و رضوان عزیزمو میبوسم که خونه داری کرد تا من برگشتم.

3)مامان و خواهرم رفته بودند کربلا و ثمین رو گذاشتن خونه ی ما و بعدم مراسم ولیمه و سوغاتی و...

4)عید فطر مراسم نوعید عمه جان  

5)واسه عید امیر عزیزم اومد و واسه رضوان عیدی آورد و چند روز موند .یه شبم رفتیم همدان و شام مهمونشون بودیم رستوران بابت معافی امیر از سربازی که خیلی خوش گذشت.

6)یکی دو جا هم دعوت شدیم جشن که تو خونه بود مراسم و الانم از اون همه شلوغی و بی برنامگی تهوع میگیرم.

7)دیگه اینکه امسال کدبانو شدم و رب پختم.خیلی زحمت داشت وای خدای من خیلی بدم اومد از این کار ،موقع صاف کردن گوجه با اینکه همسری کمکم بود ولی بیچاره شدم از خستگی.و موقع پختن هم کلی پاشید و سوختم.نخواستم این کدبانویی رو...

8)جمعه ها میرفتیم باغ و خیلی خوش میگذشت.دیگه کم کم باید وسایل باغو جمع کنیم تا عید.البته زمستونم میریم یه وقتایی!چون باغمون دامنه ی کوه هستش وقتی برف بیاد میریم کوه و برمیگردیم جلو بخاری ذغالی خودمونو گرم میکنیم خیلی با صفاست. عکسی که روی وبلاگم هستش رو خودم از باغ گرفتم.

9)سه روز هم رفتم تهران واسه احوالپرسی خواهر زادم که پاشو عمل کرده بود .که چون دسته جمعی رفته بودیم کلی خوش گذشت.

10)رضوان و امیر رفتند کربلا و موقع برگشت واسشون گوسفند قربونی کردیم.چون هم سفر اولشون بود و هم با این بمب گذاری کربلا خیلی ترسیدیم واسشون.اونشب تولد رضوانم بود فامیل نزدیک رو شام دادیم بعدشم کیک تولد و این حرفا...

11)علی میگه مامان من امسال هیچ حسی ندارم که سال تحصیلی داره شروع میشه!میگم خب خوبه باز هر سال ناراحت میشدی امسال هیچ حسی نداری.این شعرم در همین راستا گفته:باز آمد بوی ماه مدرسه  میخوام نیاد...

12)رضوان بازم رفت دانشگاه و مارو تنها گذاشت.امیدوارم که همه ی بچه ها سالم و سلامت باشند بچه های منم همینطور.

13)دو روزه مشغول شیره پختن هستم با اینکه سخته ولی دوست دارم اینکارو.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 8:18  توسط مریم  | 

سلام به همه ی دوستای گلم

مرسی که سر میزنید و جویای احوالم هستید.فقط اومدم سلامی عرض کنم!سر فرصت یه پست پر و پیمون میذارم.

اینروزا فقط در حد ی میومدم  نت که مطالب شماها رو بخونم ولی وقت پست گذاشتن نداشتم.

همتونو دوست دارم و دعاگو هستم.

بای تا بعدتر ...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 13:19  توسط مریم  | 

سلام

من برگشتم.در واقع مسافرتمون شروع نشده تموم شد!

چند روز تهران بودیم و دوشنبه صبح راهی شمال شدیم مثل هر سال رفتیم انزلی و یه ویلا رو به دریا گرفتیم.

و صبح فردا متاسفانه خبر فوت عمه ی عزیز و مهربونم رو بهمون دادند که خیلی ناراحت کننده بود و همون روز برگشتیم تا برای مراسم تدفین و ختم برسیم.

من همین یدونه عمه رو داشتم که به اندازه ی همه ی دنیا خوشزبون و مهربون بود.و بعد از سالها جنگیدن با بیماری دیابت و فلب دیگه طاقتش تموم شد و ما رو تنها گذاشت.

اما کاش باز می بود چون این مادر بیمار نیز برای فرزندان یتیمش سر پناهی بود.

عمه ی مهربانم چند وقت بود که تصمیم گرفته بودم که یکروز بیام پیشت و تا شب بمونم و خاطرات بچگیم رو زنده کنم،ولی افسوس که چه زود دیر میشود!!!

از همه ی دوستان عزیزم خواهش میکنم که لطف کنید و برای عمه یک فاتحه بخونید.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 0:8  توسط مریم  | 

سالروز ازدواج


سلام به همه ی دوستان نازنینم

مرسی از همه تون که تو این یه مدت جویای احوال من بودید.این  چند روز مشغول این کارها بودم:

1.برادرم صاحب یه دخمل ناز و کوچولو شد و من هم بعنوان عمه ی فداکار ده روز در آمد و رفت بودم که در آخر داداشم با اصرار واسم یه کفش کادو گرفت .

2.بابام برای چشمش لیزر و تزریق داشت و چند روز از نگرانی حوصله ی هیچ کاری نداشتم.

3.خواهرام اومدند پیشمون و ده روز با اونا دوره مهمونی بودیم.

4.خانومه که میاد کارهای مامانمو میکنه شوهرش مریض شده بود و نمیومد باید بیشتر به مامان سر میزدیم

5.فصل زردآلو هستش و باغ مام 5تا درخت زردآلو داره ومن این مدت مشغول تهیه ی برگه و مربا و مارمالاد و لواشک زردآلو بودم.

6.خواهرم ثنا رو برده بود تهران و ثمین(دختر کوچیکش )دو روز پیش من بود

7.بچه  ی داداشم زرد شده بود و سه روز بیمارستان بود و من مامور نگهداری اون یکی دخترش بودم و واسه زنداداشم هم غذای مقوی درست میکردم میبردم بیمارستان(آخه تازه سزارین شده بود)

                                    امضا  :   خواهر  پترس

خدایی شما اینقد کار داشتین چند وقت پیداتون نمیشد؟

و امــــــــــــــــــــــــــــــــــاامروز  سالگرد ازدواجمونه

ایام چه زود میگذرند.بیست و یکسال گذشت انگار همین دیروز عروسی بود.همه مشغول رقص و پایکوبی بودند و من که فقط 16 ساله داشتم سر خوش ازینکه همه ی این جشن و شادی بخاطر ماست،فقط بفکر خرید و لباس عروس و آرایشگاه و جهیزیه و ...بودم!

و اینقدر کم سن بودم که حتی غصه ی اینکه دیگه نمیتونم درس بخونم رو نمی خوردم.

ذره ای نگرانی از بابت آینده نداشتم اینکه من باید برم تو خونه ای زندگی کنم که مادر و پدر همسرم و دو تا خواهر مجردش زندگی میکنند.البته از لحاظ کار و آشپزی نگرانی نداشتم ولی مگه زندگی فقط تو این دو تا خلاصه میشد. باید طوری زندگی میکردم که اطرافیان ازم نرنجند و خیلی آداب و رسوم دیگه رو بجا میاوردم.

خدا رو شکر خانواده ی همسرم خوب بودنو و خیلی اذیت نشدم البته مشکلاتی هم بود ولی یه پشتیبان داشتم که با اینکه فقط 22 سال داشت ولی خیلی خوب ازم حمایت میکرد .

تو این سالها با هم گفتیمو خندیدیم و با هم گریه کردیم و غم همدیگه رو خوردیمو همو دلداری دادم.

تو خوشیها جوونی میکردیمو دیوونگی و میزدیم به سیم آخرو تو مشکلات مثل دو تا آدم عاقل کنار هم بودیم.

دو بار شکست مالی خوردیم و از صفر شروع کردیم .طعنه هاو زخم زبونا رو تحمل کردیم ولی با هم خوب بودیم.

خدارو شکر همسر من ازون مردایی هستش که خیلییییییییییییییی صبوره و کمتر عصبانی میشه ولی هر وقت تو این سالها بحثمون شده من پیشقدم شدم و عذر خواهی کردم.

هیچوقت با هم قهر نموندیم وطولانی ترین زمانی که قهر بودیم یکساعت بود.

تو چند سال مستاجری و زمانی که کم میآوردیم قناعت میکردیم و زمانی که یه ذره دست و بالمون باز بود مسافرت و تفریح...

وقتی رضوان عزیزم بدنیا اومد با وجود سن کمم همه ی وجودم لبریز از عشق به فرزندم شد و هر آنچه توان داشتم بکار گرفتم برای اینکه به دخترم رسیدگی کنم تا رشد کنه و حالا با  دیدنش  بال درمیارم و از اینکه میبینم داره به آرزوهاش میرسه پرواز میکنم.

و وقتی علی نازنینم بدنیا اومد برای دومین بار لذت مادر شدن رو چشیدم و اینبار بچه داری برام آسونتر بود.

چون هم تجربه ی بیشتری داشتم وهم رضوانم داشتمو و واسه کارای داداشی کمکم میکرد.و حالا وقتی به علی که ماشالله قدش از خودم بلند تر شده نگاه میکنم انگار تموم دنیا رو بهم میدن.

همیشه از خدا خواستم که دومادی مثل همسرم نصیبم کنه (فقط بد غذا نباشه مثل اون)که دقیقاً همینطور شد. میدونم که هیچ کس مثل امیر عزیز و مهربونم نمیتونست رضوانو خوشبخت کنه.

و حالام دعا میکنم که یه عروسم درست مثل رضوان نصیبم کنه تا خوشبختیم کامل بشه.(البته الان علی فقط 14 سال داره ولی از حالا میگم که خدا جونم هوامو داشته باشه)

خدا جونم واسه داشتن همسر یدونه ای که بهم دادی و بخاطر این سه تا گل که بهم بخشیدی شکرت میکنم و ازت میخوام کاری کنی که هرگز ازت غافل نشم.

پی نوشت 1 .هر سال سالروز ازدواجمون میرفتیم رستورانو یه جشن 4 نفره میگرفتیم اما امسال که 5 نفر شدیم میزاریم آخر هفته که همه دور هم جمع باشیم .

پی نوشت 2.اینروزا تو خیابون که در میام ماشین عروس زیاد میبینم از خدا میخوام تموم جوونایی که با هم

ازدواج میکنند  عاقبت بخیر و خوشبخت بشن.

پی نوشت 3.از 5شنبه بمدت ده روز میریم مسافرت اگه نتونستم بهتون سر بزنم به همین دلیله وقتی برگشتم جبران میکنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 0:0  توسط مریم  |