بازم از همه جا
ساعت 5 رفتیم چند تا کتاب خریدیم .ماشینو همون جا جلو کتابفروشی پارک
کردم و واسه خرید کلاه و جین واسه علی ،کلی باید پیاده میرفتیم و منم چون
از مهمونی میومدم کفش پاشنه بلند پام بود و سخت بود برام.تصمیم گرفتم
ماشینو ببرم یه جای نزدیکتر پارک کنم.کههر چی گشتم جای پارک پیدا نشد.هر چی به علی
گفتم که امروز از خیر کلاه و جین بگذر ،قبول نکرد.یه جایی که احتمال جریمه
میدادم پارک کردمو رفتیم.مغازه ای که کلاه داشت باز نشده بود و جین خریدیمو
و برگشتیم دیدیم ماشین نیست!گفتم شاید بالاتر بوده ولی علی گفت نه روبروی
این مغازه بود از صاحب مغازه که بیرون ایستاده بود پرسیدم گفت با جرثقیل
بردنش!
حالا فکر کنید چه حال شدم به علی گفتم وقتی میگم بزار واسه بعد گوش نمیکنی اینم نتیجش .طفلی رنگش پریده بود.زنگ زدم به همسری که اینجوری شده.فکر میکنید عکس العملش چی بود؟
همسری:اشکال نداره
من:چکار کنیم؟
همسری:با تاکسی برید خونه
من:آروم شدم .
داریم برمیگردیم میبینم مغازه ی کلاه فروشی باز شده میگم بریم بخریم.کلاه میخریم و میایم خونه.دوباره زنگ میزنم به همسری:نکنه ماشینودزدیده باشن؟
همسری:دارم میرم دنبال کاراش
حالا علی تو اونموقع اومده کلاه رو پوشیده و دوربین آورده میگه مامان ازم یه چند تا عکس بگیر!
دلم براش سوخت ازش عکس گرفتم.
وقتی همسری اومد خونه
من:
همسری:فدای سرت پیش میاد دیگه
علی :مامان به بابا نگو من گیر دادم .و منم نگفتم
فرداش داداشم ماشینو از پارکینگ درآورد ولی اونجا بیست تومان خودشو جریمه کردند
شبش با زنداداشم صحبت میکردیم میگفت خوبه آقا رضا بهت هیچی نمیگه.گفتم آره همیشه قدرشو دونستم ولی ایندفعه بهم ثابت شد که داشتن یک همسر مهربان و صبور باعث میشه که آرامشو با تمام وجود حس کنی.
دوبارم قبلاًتصادف کرده بودم رفتارای اینجوری داشته.اونروز کلی واسه پدر و مادرش فاتحه فرستادم .
تو یه پست خصوصیات اخلاقیشو میزارم.فکر کنم لازم باشه ثبتشون کنم تا برای همیشه ماندگار باشه و قدرشو بیشتر بدونیم هم من وهم بچه ها
2.فصل مدارس واسه کامپیوتر پسورد میزارم که علی بیشتر به درساش برسه.
و داستانی داره واسه خودش این قضیه.اولاً که من پسورد رو مناسبتی میزارم.مثلاً اگه بعداظهر بدمینتون بازی کردم میزارم بدمینتون...
حالا جالبه علی واسه بدست آوردن پسورد چه کارایی میکنه.اسم کسانی که
اونروز اومدن خونمون یا برنامه های تلویزیون و هر چی که به ذهنش میرسه رو
امتحان میکنه وقتی نشد التماس میکنه در حدی که منو از رو میبره.ترجیحاً
وقتی دارم با کسی صحبت می کنم یا با تلفن صحبت میکنم یا مهمون داریم گیر
میده منم مجبورم رمزو بهش بدم.
بعضی وقتام دستمو میگیره می بره تو اتاق
میبینم کامپیوترو روشن کرده آماده ی زدن پسورده!
یه شب که دوباره گیر داده
بود خودمو انداختم زمینو گفتم اگه ببریم پیش کامپیوتر رمزو بهت میدم،رفت یه
چادر آورد منو کشید روش و کشید تا بردم نزدیک کامپیوتر و بعد انگشتامو
گذاشت رو صفحه کلید!
دیشبم گفت مامان تورو خدا بیا پسوردو بزن منم گفتم نمیام گفت برم بشکنم
رمزو گفتم برو.ده دقیقه بعد رضوان رفت تو اتاق گفت مامان داره تراوین بازی
میکنه!گفتم لابد رمزو دیده .چون یه بار موبایلشو گذاشته بود فیلم بگیره از
وقتی پسو میزنم!گفت نه بخدا.دوباره پس دادم به سیستم و دوباره رمزو شکست!
3.رضوانو امیر چند روز اومدند و حسابی خوش گذشت .البته امیر بچم دو روز
بیشتر مرخصی نداشت و نتونست زیاد بمونه ولی رضوان امروز رفت و کلی جاش
خالیه.ولی خب واسه امتحاناش شارژ شد.
4. خواهرم خونه خریدند و من خیلی ذوقیدم امشب و خدا رو شکر کردم![]()
![]()
پی نوشت:دارم تایپ میکنم به علی میگم میری واسه مامان آب بیاری یه نه محکم میگه بعد میخنده و در حینی که داره میره آب بیاره میگه:انقد حال میکنم اینجوری نه میگم.خیلیا بلد نیستند نه بگن سیگاری میشن
پی نوشت 2:ببخشید طولانی شد






